باسلام خيلي خوش امديد لطفا بينظر خارج نشويد /
جنبش سبز. دانش جویان طرفدار وغیره ازاد است من از قنداقیهای حضرت امام خمینی (ره)ورزمنده زمان جنگ واز بسیجیهای پیشمرگه امام خمینی وطرفدارارمانهای مقدس او که مهمترین آن جمهوری اسلامی ایران .ومردم .وولی فقیه هستم.همه هموطنان را دوست دارم ودشمن هیچکس نیستم.عقاید ازاد اين همان دروغي است كه شاخ دارد ومرده ايي كه پا داشت وقتي به عكسهاي منتشر شده خيره ميشوي دقيقا فتوشاپ ناشيانه به گوشهاي انسان جيغ ميكشد حس ششم من ميگويد شايد بن لادن ان مرد عرب بلند قامتي كه سالها خواب خوش را از ابر قدرتها كه خود بن لادن پرور هستند گرفته بود نمرده است بلكه توافقي پشت پرده براي تبليغ بنفع اوباما تا بعد از انتخابات رياست جمهوري امريكا مرده باشد انتخابات كه تمام شد اقاي بن اعلام حظور بفرمايند چون اقاي بن از خودشان است اما جنانچه واقعا مرده باشد دراين عمليات نمرده است در عملياتهاي قبلي يا يك اتفاق ديگر مثل سكته متوجه اين ماجرا شدن وسعي كردند با صحنه سازي يك امتياز از ملت امريكا بگيرند اخبار اعلام شده درخصوص مرگ اقاي بن با صورت مجروح او همخواني ندارد به قول يكي از همكاران الله اعلم خدا نگهدار دورو دورنگي جامعه شايد هم همكاران درد دل يك بازنشسته از همكاران من درپايان اسفند 1365 دريكي از سازمانهاي مهم كشور به عنوان جانباز كه دولت محترم فكر ميكرد به من وامثال من بدهكاراست استخدام كرد جاي تشكر دارد .اما من فكر ميكردم فقط من اين مشكل را دارم وقتي پاي درد دل ديگر جانبازان كارمند مينشستم انان هم مشكلشان مثل من بود.شايد پيش خود يپرسي چه مشكلي .به عناوين مختلف سر به سر ما ميگذاشتند وقتي خواستيم از حق خودمان دفاع كنيم مارا موجي معرفي ميكردند با انگولك كردن من وامثال من پروندهاي مارا ستاره دار ميكردند كه نتوانيم پست بگيريم من حتي در روز قيامت شهادت ميدهم برادر يك شهيد را به جرم اينكه فقط وفقط در وقط اداري درحال انجام وظيفه در بايگاني بايكي ديگر از همكاران خانم بوده كه حتما بايست بود چون كارش همين بود اورا به عنوان ابدارچي به 105 كيلومتر دورتر از محل كارش بدون حكم تخلفات اداري به شعبه ما فرستاده بودند .از زبان ريس شعبه شنيدم گفت مدير كل به من زنگ زده كه اورا اذيت كنيد .من با جرات قسم ميخورم مدير زنگ نزده بود يكي از دوستان همان شخص ريس زنگ زده بود .چون اوكسي بود كه رنگ جبهه را نديده بود وبا جانبازان وخانواده شهدا كه در اداره استخدام بودند بدترين رفتار را داشت.اين شخص هم از ارباب رجوع رشوه ميگرفت بارها به حراست زنگ زدم نامه نوشتم برايشان قسم قران خوردم بعد از مدتي ميديدم براي من توبيخي مي امد .من هرگز فراموش نمي كنم نزديك عيد نوروز خريت كردم با خطي خوش به مدير كل استان كه خدا لعنتش كند با شعار خدا به من توفيق داده تا مدير كل شوم تا به خانواده شهدا وجانبازان وايثارگرا ن خدمت كنم بيشترين ضربه را به اين عزيزان در طول خدمتش زد.عيد را پيشاپيش به او وخا نواده ش تبريك گفتم هنوز عيد نشده بود به جرم اينكه چرا مستقيم با مدير ارتباط برقرا رنمودم برايم با امضاي همان ابلح توبيخي امد .ديگر همان شد سعي كردم خودم را با بزرگتر ها قاطي نكنم اگر هم انها مي امدند ارتباط برقراركنند به بهانه مرخصي ميگرفتم .خلاصه چون از خانواده مذهبي بودم كشاورز وهمسر من هم كارمند بود از نظر مالي نسبت به همكاران بهتر از ديگران بودم مثلا اولين كسي بودم پرايد داشتم .اولين كسي بودم خودم وهمسرم تلفن همراه داشتيم .اين كمي انان را سوز ميداد ومرتب اذيتم ميكردند.يك روز ساعت 7به محل كار رفتم ديدم همه كاركنان نور چشمي ريس سطلهاي اشخال كاركنان را در وسط ابدارخانه ريختند ودارند يكي يكي كاغذ هارا ميجورند وميخوانند من از همه چي بي خبر بودم خواستم به انان كمك كنم گفتم دنبال چه ميگرديد من هم كمك بدهم ديدم كسي جواب ندادحس ششم من اطلاعاتي را به من داد بعد از مدتي از مركز استان بازرس از حراست امد ما هم مثل ادمها رفتيم جلو رويش را بوسيديم چون ايشان قبلا از دوستان من بود بنده را تحويل گرفت بعد از چند دقيقه به ريس گفت با ايشان ما ميرويم تا بيرون اجازه هست بنده كمي باد توي غب غبم انداختم .به قول بزرگان گره كراواتم را دستي گرفتم .ودستي به سر ورويمان كشيديم وكلي توي دلم عروسي گرفتم .همين كه داخل ماشين نشستم احساس كردم هوا پس است سوالهاي عجيب غريب ميكند .خلاصه خودش را تركوند وگفت شما نامه مهمي را پاره كردي وداخل سطل اشخال انداختي .خدارا شكر از خودم دفاع كردم وجرمي مرتكب نشده بودم خدا هم با من بود نتوانستند كاري بكنند بيلشان گلي بر نداشت تصميم گرفتند به خانواده من نزديك شوند شما ميدانيد شايد اكثر خانمها نسبت به همسرشان حساس هستند اين حساسيت توي رگ وخونشان هست ودرست هم نميشوند.همسر من ريس محل كار خودش بود روزي مدير مدرسه فرزند دوم به من زنگزد ميشود شما بيايد مدرسه من پاس گرفتم ورفتم پشت سر من چون به همسر من زنگ زده بودند همسرم گفته بود وقت ندارم به من زنگ زدند .همسرم به محل كار من زنگ زد كه جريان را به من اطلاع بدهد يكي از همكاران كه انشاالله از زندگيش خير نبيند كه تا كنون خير نديده است به همسر من حرفي زد كه باعث شد همسر من ماشين را سوارشود .درحال عصبانيت رانندگي كند كه باسرعت داخل پياده رو برود وبه درخت بزند كه موتور پرايد رفته بود زير صندلي عقب نزديك بود همسرم فوت كند .شايد كه شما مرا نشناسيد فكر بد به سرتان بزند پيش خودتان بگوييد حتما كاسه اي زير نيم كاسه هست اما همسر من به پاكي من سوگند ميخورد اما ميگويد حساسيت دارم واين از دوست داشتن زياد است.اما از روز اول كه شاغل شدم هر چند وقت يكي بازنشست ميشد يا منتقل ميشد يا عروس ودامادي داشت ميبايست پول بدهم وهمه در طول خدمتم از من توقع بيشتر داشتند اگر من از روز اول تا روزي كه بازنشست شدم تمام اين پولهايي كه به همكاران دادم جمع كرده بودم حتما الان ميتوانستم براي نوه ام موتوري بخرم اما با چهار مرتبه انتقالي شعبه به شعبه وسه فرزند عروس وداماد كردن ودر اخر بازنشسته شدن حتي يك مراسم توديع خشك وخالي برايم نگرفتند .كارمندي بودم كه در ده سال اخر هر سه تشويقي چه از مدير وچه از ريس شعبه گرفته ام نتيجه گرفتم همه اينها همه از حسادت بود اولا طول خدمت سعي كردم كارمند صادقي باشم والان كه بازنشست شدم از صداقت خودم لذت ميبرم وچون توانستم به دشمنان خودم با پاك بودن ومنتقل كردن خودم به شعبات مختلف مخصوصا ده سال اخر خوشحالم وچون دل خوشي از اداره ندارم اجازه ندادم فرزندانم در هيچ اداره اي استخدام شوند با توجه به جانبازي موقعيتش را داشتم ودارم ببخشيد سرتان را به درد اوردم در مجموع دل خوشي از اداره وكارمندي ندارم یکی از هموطنان عزیز به وب من سرزد ومطالعه ای کردخاطرات کردستان را خواند وبا نوشته دست خطی بروب من منکر خاطرات کردستان شده بود نوشته است این خاطرات نقل قولی است یا تخیلی است وچون اثاری بجا نگذاشته بود که جوابش را بدهم مجبور شدم عمومی جوابش را بدهم دوست عزیز از اینکه به وب من سرزدی بسیار خوشحالم انگار به منزل من تشریف اوردی اما دوست عزیزاین خاطرات تمامش براساس واقعیت است وحتی یک کلمه از دیگران نیست و زندگی در کردستان دلیل برکتمان خاطرات یک رزمنده ملاک نمی گردد متشکرم از همه دوستانیکه مرا در رفع اشکالات یاری میفرمایند بسیار سپاسگذارم از انتقاد در هر زمینه ای گرفته شود روی چشمم جادارد من در نگارش ضعیف هستم مرا ببخشید برای اثبات حقیقت روی عکسهای جبهه کلیک ودر ادامه مطلب عکسها را ببینید ( عکس وسط سبیلی حسن عسکری هست که پس از برگشت از جبهه مدتی در یگان حفاظت بود نمیدانم چی شد به اعدام محکوم شد واعدام شد) سلام براستاندار سلام برفرمانداران سلام بر اعمه جمعه وجماعات استان کردستان من یک جانباز بسیجی هستم که درتاریخ فروردین سال 60دردارلک نقده مجروح شدم ودرزمان جنگ که فریاد بود کردستان جنگ است خاموشی ننگ است من 16 سال داشتم واز طریق بسیج شهرم به مهاباد اعزام شدم وتمام شهرهای کردستان واذربایجان غربی در جنگهای نا منظم شرکت کردم انقدر وحشت ناک بود که هنوز به ان محلها میروم میترسم وقتی شنیدم مقام عظمای ولایت پیر مراد من به ان دیارسفر میکند بسیار نگران شدم امازمانی که ان استقبال بینظیر را دیدم تعجب کردم بعد فکر کردم واقعا به مسئولین ان استان باید تبارک الله احسن الخالقین گفت کومله ودمکراتها بسیار بیرحم وخائن هستند روزی مادر صدا وسیمای مهاباد استقرار داشتیم وضع اوضاع شهر بسیار خطر ناک بودمن وپنج نفر از همرزمان با ماشین اهو حرکت کردیم برویم از کاخ جوانان مهاباد که محل استقرار اصلی مابود غذا بیاوریم زمانی که به میدان اصلی شهر رسیدیم که میدان حیوانات نام داشت از زمین و هوا مارا به رگبار بستند خدا وند شهید حسین امینی اعزامی از رفسنجان برادر شهید امینی سردار شهید لشکر ثارالله کرمان را بیا مرزد بامهارتی که داشت مار را از صحنه خارج کرد و تلفاتی ندادیم دیگر خاطراتی که از مهاباد دارم یک شب نگهبان ضلع غربی بودم که روبروی سنگر نگهبانی من انگار کسی با چراغ قوه بطرف من میامد چند بار ایست دادم وتیر هوایی شلیک کردم باعنایت به اینکه سنم کم بود بسیار ترسیده بودم پاسبخش بیمعرفت صدای تیر شنید بایست میامد کمک من نیامد من دیدم مرتب به طرف من میاید چونکه نزدیک شد وقانونانباید کسی از منزل بیرون میامد به طرف او شلیک کردم واحساس کردم نقش برزمین شد سپس پاسبخش امد ماجرا را تعریف کردم متوجه شد خیلی ترسیده بودم چون من شانزده سال داشتم مرا فرستاد اسایشگاه ومن از طرفی خوشحال بودم خلا صه یک کومله یا دمکرات را که دشمن محسوب میشد کشتم اما پیرتان کمک کند وقتی هوا روشن شد دیدم هم رزمان داخل اسایشگاه امدند به من تبریک میگویند ومرا میبوسند وخنده میکنند وموضوع را به من نمیگویند یکی میگفت تو باید فرمانده بشی خلا صه به اصرار زیاد به من گفتند بچهای محل چراغ قوه ای را به سر الاغی بستند وان را به طرف سنگر رها کردند وتوهم انرا کشتی خاطرات زیاد هست خاطرات کردستان درتاریخ بیست و چهارم فروردین شصت صبح زود با اژیر اماده باش از خواب بیدارشدم دیدم فرمانده بافریاد قصد دارد بچه را اماده حمله کند اول نماز بعد صبحانه سپس فشنگها را گذاشتند وسط هرکس به هر اندازه توان حمل داشت با خودش بر میداشت من وقتی امدم سوار ماشین بشم گفت کجا کجا ؟ گفتم منم میخواهم بیام گفت کردها تورا میکشند مادیگر مسئول زندان نداریم گفتم نه اگر مرا عملیات نبری دیگه زندان نمیرم چون بچها در عملیا تهای بیرون توی درگیری هرچه از افراد کومله و دمکرات میگرفتند تحویل من میدادند شبها پس از باز جویی به دفتر میاوردیم وتحویل بازپرسی بنام محمدی میداد یم او هم بعد از بازپرسی مجدد به ارومیه میفرستاد بعد از یک هفته حکم میامد وهر دستوری بود اجرا ءمیشد بیشتر اوقات همراه ستون ارتش میفرستادیم ارومیه هرگز فراموش نمیکنم شخصی بنام مصطفی چراغله اهل مهاباد حکم سنگینی داشت با یکی از بچهای خودی فرار کرد خلاصه کنم چقدر از موضوع پرت شدم انروز بخاطر اینکه وارد عملیل ت بشم پیش فرمانده گریه کردم مرا برد ولی گفت از کنار من فاصله نگیری گفتم باشه وقتی وارد دارلک شدیم مینیبوسی انگار داشت مردم را از دارلک فراری میداد فرمانده جلو اورا گرفت وگفت برگرد ودارلک را به مانشان بده ولی مینیبوس فرار کرد وغفور که بسیجی اهل ارومیه بود بطرف او شلیک کرد مینی بوس چپ کرد ما و فرمانده داخل دارک رفتیم ان روز روز خوبی نبوداهالی دارلک بااطلاع قبلی روستا را خالی کرده بودند و کومله و دمکرات به اندازه قدشان گودال کنده بودند وداخل ان رفته وشلیک میکردند ما فقط میدیدیم بچها یکی یکی نقش بر زمین میشدند دیگه همه از هم پاشیدیم هرکسی رفت طرف خودش من داخل جنگل کوچکی قرار گرفتم یک مرتبه یکی از اکراد رادیدم به من سلا م کرد و گفت من پیشمرگه هستم ولی با اینکه 16سال بیشتر نداشتم اما هوشیار بودم وبه فرمانده ای نزدیک بودم میدانستم همراه ما پیشمرگه نبود به همین سبب به طرف او شلیک کردم اما میدانم کشته نشد چون تیر به پایین تنه اش تیر خورد ومن تیر خلاص نزدم واسلحه اش که کلانشینکف بود ومن هم عاشق کلانشینکف بودم ونوار فشنگش را بازکردم و از جنگل بیرون امدم وانهارا به فرمانده دادم فرمانده چون خیلی دوستم داشت به گوشم سیلی زد که چرا اورا رهاکردم اما ساعتی بعد به ما گفتند بروید داخل کانال هلی کوپتر ها میخواهند دهکده را بکوبند ما داخل کانال رفتیم هلی کوپترامد و روستارا با گوشت کوب نوع بمبی که باخود داش روستا را خاک کرد اما پیرتان کمک کند یک لحظه تیر بار لب کانال کذاشتند وما که داخل کانال بودیم اکثرا شهید شدند و من هم از ناحیه شکم مجروح شدم دقيقا ساعت 2بعداز ظهر در حالي كه غفور پشت سر من بود به دستور فرمانده نمي بايست مرا تنها بگذارد داخل كانال به طرف بيرون دارلك ميرفتيم ناگهان همه نشستند چون داخل كانال اب وگل بود به سختي ميشد راه رفت چون مقدار زيادي گل به پوتين ميچسبيد چند دقيقه نشستيم يادم هست به غفور به زبان تركي گفتم غفور (سو وارده)اب داري؟ گفت اره قمقمه اش رابه من داد اب خوردم همين كه قمقمه اش رادادم شدت گلوله به طرف ما زياد شد بچها با عجله به طرف بيرون حركت كردن غفور خطر را بيش تر از من احساس كرده بود مرتب تكرار ميكرد تزو تزو يعني زود زود چند قدم نرفته بوديم كه از ناحيه شكم مورد گلوله قرارگرفتم كه افتادم زمين دوتا دستهاي من همراه اسلحه من كه ژسه بود داخل گل فرو رفت هرچه زور زدم نتوانستم تفنگم را از گل بيرون بياورم غفور به من كمك كرد چند دقيقه اي كنار من نشست چون اوضاع خطرناك بود اصراركردم برو نميرفت به اين عنوان كه من حتما شهيد ميشوم از من خداحافظي كرد ورفت من بيهوش شدم وقتي دوبار حالم بهتر شد ديدم صداي رگبار مي ايد سمت دشمن رانگاه كردم ديدم دونفر از اكراد از ته كانال يكي يكي از مجروحين را تير خلاص ميزنند وبطرف ما مي ايند تقريبا صد متر به من داشت من نارنجك به كمرم داشتم ان راباز كردم اماده كردم وكمي سرم رابالا گرفتم ديدم كمي جلوتر جاي خالي براي پرت كردن هست اماده شده بودم اگر نزديك امدند بطرف انان پرت كنم ناگهان صداي رگبار از بالاي سرم ترس مرا بيشتر كرد نگاه كردم يكي از بچها ي سپاه كرمان انان را نقش بر زمين كرد خيالم راحت شد در همين فاصله كه نارنجكم را دستم داشتم يكي از همرزمان كه حالش وخيم بود فكر ميكرد من ميخواهم نارنجك را كنار خودمان منفجر كنم مرتب بامن حرف ميزد كه مبادا اين كار را بكني ديگر شهيد نيستيم من نميدانم چرا شوخي من گل كرده بود سر به سرش ميگذاشتم بعد ديدم خيلي ترسيده وديگر خطري نبود ان را بدون اينكه ضامنش را بكشم به بيرون كانال پرت كردم خيالش راحت شد حدودا ساعت 5 بعد از ظهر يعني دوساعت بعد از بيمارستان امام خميني نقده به ما كمك رسيد واقايي امد مراروي شانه اش گذاشت وداخل كانال ميرفت خودش در امان بود گلوله ها از بالاي سر من زوزه ميكشيد ورد ميشد ترس عجيبي مرا گرفته بود هر چه ميگفتم اقا من الان دوباره گلوله ميخورم ميگفت نترس نترس خلاصه مرا داخل امبولانس گذاشت وحركت كرد شيشه هاي امبولانس را باگلوله شكستند وچون كف خوابيده بودم شيشها زيربدنم رفت وداخل دست انداز ميرفت ميرفتم بالا وميامدم روي شيشه ها در همين حال بيهوش شدم وقتی بهوش امدم که داخل اتاق عمل داشتندباتیغ موهای شکمم را میزدندبسیار سردم شده بود چون قور قور میزدم ماسکی را روی صورتم گذاشت وگفت نفس عمیق نفس سوم دیگر چیزی نفهمیدم وقتی بهوش امدم دیدم اقایی بالای سرم هست که اهل نقده بود حالم که بهتر شد گفت من داشتم از اینجا رد میشدم حدود دویست متر از جلو اورژانس رد شدم مثل اینکه کسی به من گفت برگرد برگشتم دیدم تعدادزیادی جنازه در محوته اورژانس رختند یک لحظه تورا دیدم حرکت کردی جلو امدم دیدم بازهم حرکت کردی پیش دکتر رفتم گفتم یکی از این جنازه ها زنده هست گفت برو اقا اینها همه معاینه شدند بلند صدازد اقای .....این جنازها را انتقال بدهید سرد خانه اما من دوباره اصرار وخواهش کردو گوشی برداشت بامن بالای سر تو امد دید تو زنده ای گفت من همه اینهارا معاینه کردم !دستور داد سریع تورا بردند اتاق عمل این شد که من الان در کنار توهستم مدت هفت روز بیمارستان امام خمینی نقده بستری بودم سپس مرخص شدم داماد این اقا یعنی شوهر خواهرش راننده اتوبوس نقده ارومیه بود ان روز میرفت ارومیه من رابا خودش برد ترمینال بلیط تهران برایم گرفت مرا سوار اتوبوس کرد وبرگشت من امدم تهران بلیط رفسنجان گرفتم اول به مغازه عمویم زنگ زدم چون ان زمان تلفن همه نداشتند نتوانستم اطلاعی بدهم فقط فهمیده بودنند عملیات شده وهمه مجروحین را برده بودنند ارومیه فقط من چون داخل شهدا بودم هیچکس از من خبری نداشت همین که صدایم راشنید پشت تلفن احساسی شد فریاد زد شهیدان زنده اند الله واکبر وقتی گفتم رفسنجان هستم فورا امد مرا به خانه برد پدر ومادرم خیلی گریه کردند پدرم جلو پایم گوساله ای را سرزد مادرم در باره اینه به او الهام شده بود تعریف کرد گفت انروز که عملیات بود به من الهام شد که برایت اتفاقی افتاده گفتم چطور گفت انروز داخل حال نشسته بودم ساعت دو ناگهان باد شدید امد اینه بخت (عروسی)را از جایش بلند کرد وبه زمین کوبید پیش خودم گفتم برایت اتفاقی افتاده است نمیدانم چرا به این زودی رفتم خانه هنوز خاطرات زیادهست اشکال ندارد برمیگردم مهاباد.... بعضی وقتها بابچها میرفتیم اول جاده مهاباد ارومیه بازرسی ماشینهایی که از ارومیه وارد مهاباد میشدند من صورتم رابا چفیه میبستم میرفتم بالای ماشین واصلا حرف نمیزدم ولی توی چهره ها نگاه میکردم چنانچه حالت ترس مشاهده میکردم اشاره میکردم وبچها میبردنشان پایین وانچنان ترس ووحشتی ایجاد کرده بودم که جلب توجه همه گان شده بودم یکروز رفتم بالای اوتوبوس زن وشوهر جوانی را دیدم کنار هم نشسته بودند اشاره کردم اقا پایین خانم بلند فریاد زد نه اما جراءت اینکه پایین نروند نداشتند خیلی از من میترسیدندچون بچها فرمانبری خاصی از من میکردندمردم فکر میکردند من کی هستم خلاصه پس از فریاد اشاره کردم خانم هم پایین هردو رفتند پایین من به خدارحمت کند شهید امینی گفتم حس ششم من میگه این عضو یکی از احزاب هست ودر یک عملیات تیر خورده شهید امینی از این حس من باخبر بود تعجب نکرد دقیقان موضوع همین بود وداشت از بیمارستان تهران میامد خانمش را همانجا سوار اتوبوس کردیم وان اقارا باخودمان به سپاه که کاخ جوانان بود اوردیم خلاصه ان اقارا اوردیم سپاه پس از باز جویی به ارومیه فرستادیم عکسی که میبینی من هتسم وبازپرس مادونفر در زندان پروندهای متهمان رااماده میکردیم ویکی از بچهها که تدارکات بود کار غذا ورابط زندان ودفتر بود این اقا که بنام قاضی صداش میزدیم فکر میکنم محمدی بود خیلی دلم میخواهد از سرنوشت اون مطلع بشم اگر کسی اون را میشناسد سلام مارا به ان برسونه تهرانی صحبت میکرد اما فکر میکنم بچه ارومیه بود همه چی میدانستم ولی حالا فراموش کردم یک مدت صدا وسیمای مهاباد هم میرفتم ونگهبانی میدادم اما. هروقت سنگر نگهبانی روی خیابان جلو صداو سیمای مهاباد بودم بچهای محل میامدن هم صحبت میشدم به همین دلیل باهم دوست شده بودیم یک روزدیدم پشت صدا وسیمادر حال فوتبال هستند بایکی از بچهای بسیج خواستم برویم اما بامخالفت چند تای روبرو شدیم مخصوصان اقای سالاری بود بسیجی نبود اما بچه اصفهان بود رئیس تلویزیون بوددرهر حال قرارشدبااسلحه بریم من اسلحه برداشتم بایکی از دوستا که او مواظب من باشه ومن بازی کنم وقتی که وارد میدان فوتبال شدم ریختن سرمان شوخی شوخی میخواستن کلاه سرمان بگذارند نمی شد بروی بچها اسلحه کشید خلاصه ماهم به شوخی گرفتیم وفرارکردیم به طرف صدا وسیما نزدیک که شدیم گفتم بگیریدشان همه برگشتند و فرارکردند اما همان شب با ارپی جی به ماحمله کردند دقیقا تو همان اطاقی که من خواب بودم به دیواران اطاق خورد اما هیچ طلفاتی ندادیم خدارا شکر این عکسی که میبینید تعدادی از همان بچها هستندکه منزلشان اطراف تلویزیون مهاباد بود ... کمین به دشمن یا دل رحمی بعضی از شبها یک گروه با اجازه فرماندهی میرفتیم کمین من ان زمان یک جوان 16 ساله چابک زرنگ دارای خلاقیت پیشنهادهای جالبی میدادم مورد تحسین قرارمیگرفتم شاید برای شما کمین معنی ومفهومی نداشته باشه به این شکل بود که شش نفر به فرماندهی احمدی نامی که از رفسنجان اعزام شده بود هیکل درشتی داشت وقتی من کناراو قرار میگرفتم دقیقا فیل وفنجان میشدیم عکس را مشاهده میفرمایید خلاصه ساعت یک یا شاید دو بامداد بود از تلویزیون مهاباد رفتیم بیرون مثلا اگر از گروهکها داخل شهر مهاباد فعالیت دارند حالا به این عنوان میرفتیم دستگیر کنیم اما اگر موفق نمیشدیم با درگیری یه جورهای یا اونها پیروز میشدند یا ما ولی خدا را شکر ما هرگز در موقیت کمین کشته ندادیم اما بعضی بچها از کاخ جوانان بیرون میرفتند حالا یا تاک تیک نداشتند یا اشکال دیگه که طلفات هم دادند که حاجی زاده نامی تیر خورد قطع نخاع شد که الان جانباز 70% هست اگه اشتباه نکنم باید کرمانی باشه خلاصه رفتیم بیرون هنوز از پایگاه فاصله چندانی نگرفته بودیم برف سنگینی هم امده بود همینطور که ارام ارام شتری راه میرفتیم یعنی پا ارام میامد بالا وارام روی برف گذاشته میشد واطراف را بدقت نگاه میکردیم ناگهان چراغ بیرون منزلی روشن شد احمدی بانفس ولی بلند که چنانچه این فریاد را باصدا میگفت تمام مهابادیها میفهمیدند گفت بخوابین ما همه خودمان راسریع انداختیم داخل جوب فا ضلاب بغل خیابان که پر از برف بود احمدی پرید پشت درب منزلی که چراغش روشن شده بود ناگهان پیرمردی بیرون امد خمیازه ای کشیید دستهایش را به جهت اکسیژن بیشتر تنفس کردن بالابرد ومحکم به سینهاش زد واحمدی که خودش را به دیوار منزل چسبانده بود یک لحظه دست گذاشت جلو دهان پیر مرد را راگرفت وارام درب منزل را بست وبه ما دستور برگشت داد همه بلند شدیم رفتیم تلویزیون پیرمرد را سوال پیچ کردیم دیدیم جزو هیچ گروهی که نبود که هیچ اما بدلیل جنگ ودرگیری در شهر شغل مناسبی نداشت وبی بضاعت بود خلاصه تعدادی که انجا بودیم هرکدام مقداری پول روی هم گذاشتیم وبهش دادیم و پس از اینکه معذرت خواهی کردیم ازادش کردیم رفت به این ترتیب یکی دیگر از خاطرات کردستان بپایان رسید.... مطلبی یادم امد هرچند دیر وقت هست وساعت یک بامدادهست بچه ام با اعتراض میگه دیگه بگیر بخواب اما میترسم فراموشم شود تقربان بهمن ماه سال ۱۳۵۹ در یک شب سرد من پاسبخش بودم بعضیها شاید ندانند پاسبخش یعنی چه یعنی شخصی شب را بیدار میماند ونگهبانان را جابجا میکند ساعت ۱۲ همه پستها را تعویض کردم فقط پست جنوب غربی اخرین جابجایی بود وقرارگاه همان کاخ جوانان مهاباد بود رفتم نگهبان که بعدا شهید شد احمد یار سروری را بیدار کردم دیدم خیلی سخت میگیره بلند نمیشود وچون تند شدم التماس کرد این دو ساعت یکی دیگه را بفرستبفرست چون من بااحمد همسایه بودیم واز یک شهر اعزام شده بودیم با عصبانیت پتو را از رویش محکم زدم کنار وگفتم چون من پاسبخش هستم بلند نمیشوی بلند شو . متوجه شدم تب دارد دیگه گفتم احمد ساعت بعدباید بروی خدا بیامرزدش خیلی خوشحال شد گفت باشد من ۴ ساعت نگهبانی میدهم اخه اون منطقه انقدر سرد بود اکثرا یخ میکردندند یک نوع بیماری میگرفتیم خلاصه دیدم بعد از ان احمد بلند شد ولباسهایش را داخل حمام شست وروی شوفاژ خشک کرد وشیفت بعد رفت بعد از اینکه بلند نشد سراغ حسن عسکری پسر همسایه اونوری رفتم وبه اوگفتم احمد حالش خوب نیست برو بجایش نگهبانی بده گفت من ساعت بعد نگهبانم خسته میشوم نرفت رفتم سراغ برادر غلامحسین سالاری بچه شریف اباد که بعد انهم شهید شد با عشق گفت چشم بلند شد باهم رفتیم من پایین پله ایستادم چون این نگهبانی پشت بام بود وقتی سالاری رفت بالا صدای ایست امد وسپس شلیک من خیلی ترس خوردم خدا امشب چه شبی ؟است فکر کردم دشمن امده نگهبان قبلی را کشته واین نگهبان را هم کشت رفتم بالا دیدم نگهبان دستش روی گوشش هست سوال کردم چی شده سالاری گفت به من ایست داد من دستم روماشه بود از دستم در رفت این واقعا یک معجزه و معجزه که عرض میکنم باورتان نمی شود خیلی اتفاق نادری بود دقیقا همانطور که خانمها گوششان را برای گوشواره سوراخ میکنند همانطور از پشت گلوله رفته بود وگوشش را سوراخ کرده بود بدون اینکه خراشی به جای دیگر یا گوش پاره شود بردیم اورژانس کزاز زدیم وپانسمان کردیم اینهم یکی دیگر از خاطرات کردستان که ان زمان من ۱۶ ساله بودم تفتيش منازل يكروز يكي از كردها امد اطلاع داد همسايه ما اسلحه دارد من وچند تا از بچها رفتيم درب ان منزل را زديم دختر خانمي حدود18 الي 20 ساله امد وقتي مارا ديد گفت جاشا مزدوري اين فهشي بود كه كردها به پاسدارها ميدادند خلاصه رفتيم داخل همه جاهارا گشتيم اما چيزي نديديم ان دختر سوال كرد دنبال چي هستيد همرزم من گفت نارنجك دختر اول با تمسخر خنديد بعدگفت نارنجك ؟نارنجك كه اونجانيست حرکت زشتی از خودش نشان داد که گفتن آن صحیح نیست که محمد عصبانی شد اما خيلي خجالت كشيديم فورا انجارا ترك كرديم تكرار اشتباه. رفتن به جاده بن بست دركمترين فاصله زماني.دوباره قرآن برسر نيزه كردن .با اينكه ميدانند قرآن ناطق حظور دارد.تكرار حرفهاي خوارج .رفتن راه طلحه وذبير.وشايد هم ميخواهند بگويند نمي دانيم .نفهميديم. مگر ميشود كسي كه چند سال لباس روحانيت برتن دارد واز سران مملكت بوده است ويا انكه نخست وزير بوده است وهر دو درحال كنوني كارتبليغاتي ميكنند .ودر جريان شهادت ميليوني شهيد وجانباز به خاطر ثبات نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران هستند.فكر ميكنند اين نظام همان انگشتر عمرعاص هست كه عزل ونصب را به راحتي انگشتري انجام دهد هر چند حكومت .... حكومت علي (ع)است اما زمان زمان علي نيست كه خوارج هر غلطي دلشان خواست بكنند ديگر زمان قران برسر نيزه كردن نيست .مملكت قرآنيست وهمه قاري قران هستند وبه علي زمان وفادار .فقط كوردلان اشتباه دوباره را تكرار ميكنند يادمان هست كمتر از يكسال پيش همين جريان تكرار شد .يادتان هست اغتشاش گران پروازي از لندن به ايران امدند وروز بعد دوباره پرواز كردند ورفتند در لندن با بي بي سي مصاحبه كردند كي ؟ همان دكتري كه بلاي سر اقا سلطان امد يادتان هست گفتند موتور سواري امد وبا كلت به ندا شليك كرد.اما قبل از قتل ندا چه شد كه فقط دوربين روي ندا واستادش بود ومثل اينكه استادش منتظر شليك بود وچه شد كه مي بايست دكتر پروازي از لندن بالاي سرش حاظر شود؟ حالا تكرار همان ماجرا منافقين ميگويند موتوري آمد وبا كلت به ژاله شليك كردو رفت.ايا اين احمقانه نيست ؟به طرف مردم از طرف اغتشاش گران شليك شده است مردم وتعدادي از نيروي انتظامي زخمي شده اند.يا اينكه ژاله بسيجي نبوده .غلط كرده هركه اين حرف را ميزند بسيج يك ارگان منسجم وكار آمد هست وقتي كه عضو باشي بايد هر چند ماه يك مرتبه براي تمديد كارت مراجعه كنيد تا مدت كوتاهي بسيج عادي سپس عضو فعال ميشويد اين منافقين هستند كه منكر ميشوند او بسيجي نبوده ميخواهند جريان شكست خورده اي را سرو سامان بدهند.من از سران محترم نظام ميخواهم تعارف را كنار گذاشته واز كلمه سران فتنه ديگر استفاده نكنند اينها منافق هستند اينها از خارج از كشور خط ميگيرند اينها همان خوارج هستند بايد به سزاي اعمالشان برسند در اخر سلامت وسعادت وتوفيق روز افزون براي رهبر معظم انقلاب اسلامي ايران حضرت آيت الله خامنه اي را از خداي شهيدان خواستارم وارزودارم به زودي زود پرچم پر افتخار اسلام ناب محمدي بر بلند ترين قلل جهان به احتزاز در ايد واقا آمام زمان قدم رنجه فرموده ظهور فرمايند وصلح وارامش برجهان برقرار فرمايند اغتشاش گران را قلع وقم كنيد اين خواسته شهيدان وخانواده انان است بسمه تعالی بسمه تعالی بسمه تعالی بسمه تعالی بسمه تعالی بسمه تعالی بسمه تعالی بسمه تعالی عنوان مقاله رفسنجان رفسنجان از شهرهای استان کرمان است.این شهر در فاصله ۱۰۰ کیلومتری شهر کرمان واقع شده و دارای دو بخش، مرکزی و انار(شهر) میباشد. جمعیت این شهر در سال ۲۰۰۵، حدود 110000 نفر میباشد. جاذبههای طبیعی
کوه پورکان سبك عزاداري در شريف اباد من زماني كوچك بودم يادم مي ايد با داداشم ميرفتيم پائين ده در عزاخانه وحسينيه كه متولي ان اكبر سالاري بودبراي روضه مردان ان زمان چند روز قبل از محرم علم بندان بود وجمع ميشدند داخل حسينيه با پارچه هاي رنگارنگ كه خيلي زيبا دور چوب ميبستند علم وشده مگفتند كه انهارا داخل همان حسينيه مي گذاشتند يك روز هم علم گردان بود مردم پشت علم حركت ميكردند به درب منزلهامي رفتند وباهم ميخواندند علم دار سپاه همه برادر ومردم هم جواب ميدادند وحركس نذري داشت ميداد وروز عاشورا با جمع اوري ها غذا درست ميكردند ومردم به عنوان تبرك ميخوردند علم بندان توسط مرداني كه نام ميبرم اكثريت فوت كرده اند افرادي مثل كربلايي محمد رضا –يحيي جهانيان –حاج ميرزا-لقمان-محمود كربلايي محمد رضا –ميرزااسمائيل كه الان پدر شهيد علي اصغر شريف ا بادي است –حسن وصي سالاري-محمد علي وصي سالاري-عبدالمحمد خواجعلي-عبدالحسين حاج محمد رضايي-حسين محمد صفرعلي زينلي عموي شهيد حسن علي زينلي-ميرزا يدالله-حاج حسن حسن زاده پدر شهيد محمود حسن زاده-محمد ايوب –علي فرج عبدالمحمد خواجعلي- كربلايي بمانعلي پدر شهيد محمد بماني-حاج حسين سالاري پدر خودم – يوسف محمد نقي تقي زاده-علی ایوب پدرشهید مهدی حاج محمد علی- حسين سالاري فرزند حاج محمد علي –سيد اقا مرعشي حسين اسدالله حاج رحيم-علي غلامرضا باقر باقري برادر شهيد اكبر باقري –ابولقاسم سالاري-علي حسين يوسف علي كريمي پدر شهيد محمد علي كريمي-عباس حسين يوسف علي كريمي- اكبرمحمود .ندافي-غلامحسين حاج محمدرضايي-حاج حيدر تقي زاده – سيد يحيي هاشمي-خوب هست يادي از دومردنابيناي شريف اباد مثل غلامعلي زينل وحسين علي احمد هم كرد-ازبمانعلي كه اول انقلاب ميگفتند جاسوسي مردم رابه پاسگاه مي كرد ودريك شب توسط تعدادي به قتل رسيدبايد يادكرد-اگر كمي بالاتر بيائيم به كربلايي غلامحسين ميرسيم – كربلايي محمد علي كه مدتها خادم مسجد بود دوتا پسر فلج داشته حاج یوسف پهلوان لقب داشت –همسايه اش حسن رنجبر پدر شهيد رضارنجبردايي بنده كه هروقت احوالش رامي پرسيدم ميگفت حالم خوب نيست دايي جان ميگفتم چرا مي گفت غذا ميخورم ريشم حركت مي كندوچپ وراست مي رودمي خوابم چشمهايم روي هم مي افتدچه جالب بود الان انها فوت كرده اند وبه خاطر فقر مالي مهر ومحبتهاورفت وامدها كم شده شايد برادر يكسال برادر را نبيند شايد هم اخر الزمان هست يادم هست باباي من كه خداوند اورا رحمت كندداشت نوحه مي خواند روي پله اول منبر ايستاده بود غضنفر لباسش را ارام ارام به بالا كشيد ومنظورش اين بود روي پله بالاتر برود بابام توپوق زدسينه زدن به هم خوردبابام وقتي سر خنده مي افتاد ديگر كوتاه نمي امد تا اشك از چشمانش مي آمد خنده اش تمام مي شدكمي خودش را كنترل كرد ميكروفون را به حاج يحيي جهانيان داد واز مجلس بيرون رفت همه شب تاپاسي از شب عزاداري بود ونوبتي براي وحدت داخل تمام مساجد شريف اباد مراسم بود وتصميم گيري با كربلايي محمد رضا هاشمي بود واسلام با عرض سلام به همه خوانندگان عزیز هرچند سالی پر دغدغه وماجرا بدلیل فتنه های تعدادی فتنه گر باعث متشنج شدن اوضاع ایران اسلامی شدند وقلب خانوادهای محترم شهدارا ورهبری معظم را جریحه دارکردند اما دومطلب مهم باعث جبران این جریانات شد یکی عیدی ملت وفادار به انقلاب اسلامی ایران در روز ۲۲بهمن ماه که به قول حضرت امام (ره)یوم الله ۲۲بهمن با آن حظور باشکوه خود آچنان تودهنی بر دهان بد خواهان جمهوری اسلامی ایران ومقام عظمی ولایت ودولت مردان زده شدکه تاابد از یاد خود واربابانشان نخواهد رفت دوم آن حرکت شجاعانه سربازان گمنام امام زمان (ع)در خصوص دستگیری شرور خون آشام قصی الاقلب دست نشانده اربابانی که خود را متولی مبارزه با ترورسیت معرفی میکنند وشعار میدهند هرکس باما نیست با تروریستهاست (عبدالمالک ریگی باعث خوشحالی ملت غیور ایران اسلامی ورهبری معظم وخانواده محترم شهدا شد به همین مناسبت من هم دوست دارم فرا رسیدن سال نو همرا با شکفتن شکوفهاو آواز پرندگان را به همه دوستان واشنایان مخصوصا همرزمان خودم جانبازان وخانوادها ی معظم شهدا تبریک عرض نموده وآرزو دارم سالی پر بار همراه با ارامش بدون دغد دغه داشته ودر آخر سلامتی رهبر جهان اسلام حضرت ایت الله خامنه ای سلام الله را آز خداوند منان خواستارم خدا نگهدار همه دوستان چنانچه در نگارش اشکالاتی وجود دارد وغلط املایی مشاهده فرمودید عذر میخواهم
به گزارش عصر ايران رييس جمهوري ايالات متحده يكشنبه شب ( به وقت محلي) و ساعاتي پس از انتشار خبرهاي تاييد نشده از كشته شدن بن لادن، با انجام يك سخنراني تلويزيوني از كاخ سفيد گفت : اسامه بن لادن رهبر مسلمانان نبود ، بلكه قاتل آنها بود.
اوباما با اشاره به اينكه وي پس از آغاز ریاست جمهوری خود، لئون پانتا را به ریاست سازمان سیا منصوب و به او تاکید کرده که اولویت اصلی آمریکا در جنگ با القاعده دستگیری و یا کشتن اسامه بن لادن است ، افزود در (ماه) اوت ( سال ) گذشته تیم امنیت ملی کاخ سفید به او گفتند که اطلاعاتی بدست آورده اند که ممکن است به یافتن بن لادن منجر شود و سرانجام هفته پیش با "تکمیل شدن" این اطلاعات دستور انجام عملیات علیه رهبر القاعده صادر شد.
رئیس جمهوري آمریکا گفت یک تیم کوچک عملیاتی آمریکا روز یکشنبه به محل اختفای او در پناهگاهی در پاکستان حمله کرد و موفق به کشتن او شد. اوباما افزود كه جسد بن لادن هم اكنون در اختيار آمريكاست.
اوباما القاعده را عامل مرگ عده زيادي از مسلمان ها دانست و افزود كه مرگ وي احراي عدالت بوده و براي همه انسان هايي كه به دنبال صلح هستند خبر خوبي است.
رييس جمهوري آمريكا عمليات موفق نيروهاي آمريكايي در كشتن رهبر القاعده را نتيجه همين همكاري ايالات متحده با سازمان اطلاعات و دولت پاكستان دانست و افزود كه مرگ بن لادن براي پاكستاني ها هم دستاورد بزرگي بود چون القاعده بسياري از شهروندان پاكستاني را در عمليات هاي تروريستي مختلف به قتل رسانده است.
بنا به اعلام مقامات آمريكايي بن لادن در خانه اي در حومه اسلام آباد پاكستان به دست عوامل اطلاعاتي آمريكا كشته شده است.
در جريان اين عمليات بين نيروهاي آمريكايي با نيروهاي همراه اسامه بن لادن درگيري رخ داده است و گفته مي شود به هنگام مرگ افرادي از خانواده بن لادن در كنار او بوده اند.
بن لادن از زمان انجام حملات تروريستي 11 سپتامبر تحت تعقيب دولت آمريكا قرار داشت . وي هنگام مرگ 54 سال سن داشت. وي متولد شهر رياض عربستان است و پدر او از پيمانكاران نزديك به خانواده سلطنتي عربستان بود.
بن لادن در سال 1988 گروه القاعده را در افغانستان پايه گذاري كرد.
خبر مرگ بن لادن 4 ماه پيش از دهمين سالگرد حمله تروريستي 11 سپتامبر موجب شادماني آمريكايي ها شده است .

ادامه مطلب
شناسنامه
نام کامل
سید علی حسینی خامنه
زادروز
۲۴ تیر ۱۳۱۸ (سن: ۷۱ سال)
زادگاه
مشهد، ایران
همسر
بانو خجسته[۱]
فرزندان
مجتبی، بشری، هدی، مصطفی، مسعود و میثم
والدین
پدر: سید جواد خامنهای
خویشاوندان سرشناس
برادران: محمد، هادی خواهر: بدری
دین
اسلام، شیعه
ادامه مطلب
لطفا نظر بدهید کدام پدر هست کدام پسر ؟ نفر اول ۱۰هزارتومان دونفر دوم ۵هزارتومان
تاریخ: ۱۳۸۹/۱۱/۰۴
ادامه مطلب
تاریخ: ۱۳۸۹/۱۱/۰۳
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی و فرمانده کل قوا در حکمی امیر سرتیپ فرزاد اسماعیلی را به سمت فرماندهی قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم منصوب کردند .
متن حکم به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
امیر سرتیپ فرزاد اسماعیلی
به پیشنهاد فرمانده کل ارتش جمهوری اسلامی ایران و نظر به تعهّد و شایستگی، شما را به فرماندهی قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم منصوب می کنم. ارتقاء آمادگی مورد نیاز و تحقق اهداف پیش گفته را انتظار دارم.
از تلاشهای ارزشمند امیرسرتیپ میقانی در مدت تصدی این مسئولیت تشکر می کنم.
توفیق همگان را از خداوند متعال مسئلت دارم.
سیدعلی خامنه ای
3/بهمن ماه/1389
بر گرفته از پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
تاریخ: ۱۳۸۹/۱۰/۱۹
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی امروز در دیدار هزاران نفر از مردم قم، بصیرت و تشخیص صحیح شرایط، احساس تعهد ومسئولیت، و حضوربه موقع در صحنه را سه عامل اصلی موفقیت در امتحانهای الهی و زمینه ساز پیشرفت مادی و معنوی برشمردند وتأکید کردند: در ادامه مطلب
ادامه مطلب
تاریخ: ۱۳۸۹/۱۰/۱۴
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در حکمی جناب حجت الاسلام آقای حاج سید محمد حسینی شاهرودی را به سمت نماینده خود در استان کردستان و مسئول مرکز بزرگ اسلامی غرب کشور منصوب کردند. متن حکم به این شرح است در ادامه مطلب.
ادامه مطلب
تاریخ: ۱۳۸۹/۱۰/۰۸
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز در دیدار هزاران نفر از قشرهای مختلف مردم استان گیلان، همت، بصیرت، آگاهی و هوشیاری مستمر را عوامل اصلی پیشرفت ملت به سمت قله های تعالی دانستند و تأکید کردند: ملت ایران همانگونه که در هشت سال جنگ تحمیلی با ابتکار، فداکاری، شجاعت و حضور در صحنه، درادامه مطلب
ادامه مطلب
تاریخ: ۱۳۸۹/۰۹/۳۰
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی، در پیامی، از ورزشكاران جانباز و معلول جمهوری اسلامی ایران در مسابقات ورزشی پارالمپیك آسیایی گوانگجو، تقدیر كردند.
متن پیام به این شرح است:
بسمه تعالی
از شما جوانان عزیز و باهمت متشكرم.
دل مردم را شاد و در میدانهای ورزشی آنان را سرافراز كردید.
خداوند شما را سعادتمند و نیكعاقبت فرماید.
سیدعلی خامنهای
لازم به ذكر است كه مدالآوران و قهرمانان جانباز و معلول ایرانی، روز گذشته طی نامهای به رهبر انقلاب، كسب افتخار و 80 مدال خود را به ایشان تقدیم كردند.
پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
تاریخ: ۱۳۸۹/۰۹/۰۳
حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظّم انقلاب اسلامي با پيشنهاد آیت الله آملی لاریجانی رئيس قوه قضائيه به مناسبت ايام عيد سعيد غدير خم، مبني بر عفو يا تخفيف مجازات تعداد 649 نفر از محكومان محاكمِ عمومي و انقلاب، سازمان تعزيرات حكومتي و سازمان قضايي نيروهاي مسلح موافقت كردند.
پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
تاریخ: ۱۳۸۹/۰۷/۱۷
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی در دیدار مسئولان و کارگزاران حج تأکید کردند: رفتار حجاج ایرانی باید مظهر همه ابعاد و تکالیف فردی – معنوی – عبادی – اجتماعی و سیاسی «فریضه عظیم و افتخارانگیز حج» باشد.
رهبر انقلاب اسلامی در این دیدار که صبح امروز انجام شد
ادامه مطلب
از مهمترین محصولات کشاورزی آن پسته میباشد که دارای شهرت جهانی است به طوری که بزرگترین کارخانه بسته بندی پسته در ایران با نام لورا در این شهر واقع شده است و از نظر صنعتی نیز علاوه بر کارگاهها و کارخانههای متعددی چون کارخانههای موکت والماس کویر و کاشی برلیان در صنعت کاشی و دو کارخانه سیمان در دست ساخت دارد (۱۳۸۴). معادن مس سرچشمه و کارخانه بزرگ تولید مس سرچشمه بزرگترین تولید کننده مس در ایران میباشد.این شهر بر سر راه دو استان کرمان ویزد قرار دارد و عبور کردن خط آهن تهران _بندر از کنار این شهر و همچنین داشتن فرودگاه به این شهر موقعیت خاصی بخشیدهاست.
تاریخچه رفسنجان
رفسنجان اسامی مختلفی دارد که بیشتر در ارتباط با ذخایر زیر زمینی آن نامگذاری شدهاست. مانند رفسنگان یا رفسنگ به معنای مس که معرب آن رفسنجان است.ازدو کلمه رفسنگ به معنای مس و کان به معنای معدن . این شهر قدمتی دیرینه دارد و باغهای پسته آن مشهور است.
این کوه در شمال شرقی شهر بابک و غرب شهرستان رفسنجان واقع شده و از کوههایی چون نجیب، اسپزا، محمدآباد و... که ارتفاع غالب آنها بیش از ۲۵۰۰ متر میباشد، تشکیل یافتهاست. خشکرودها و مسیلهای چندی از این کوهستان سرچشمه میگیرند که مهم ترین آنها رودخانه جاروچی نام دارد که رو به شمال جریان یافته و در شورهزارهای پیرامون انار فرو میرود.
چشمه حسینآباد
این چشمه در فاصله ۳۶ کیلومتری جنوبغربی رفسنجان واقع شدهاست. مظهر چشمه در سردابهای که با پله پایین میرود و در زمینهای آبرفتی دوران چهارم که اطراف آن را چینخوردگیهایی پوشاندهاست، قرار دارد.
آب این چشمه از نوع آبهای کلروه سدیک و سولفاته کلسیک گوگردی است. خواص درمانی این نوع آبها به سبب همراه بودن گوگرد با ترکیبات کلروه باعث درمان بیماریهای رماتیسمی، پوستی، گوش و حلق و بینی و بیماریهای زنان و مجاری ادرار میشوند.
چشمه آب معدنی قاسمآباد
این چشمه به فاصله ۶ کیلومتری شرق رفسنجان در روستای قاسم آبادواقع شده و در اصل قنات قدیمی است که آب آن از سالهای گذشته مورد استفاده درمانی، اهالی منطقه بودهاست.
آب این چشمه در درمان بیماریهای رماتیسمی، گوش و حلق و بینی موثر میباشد و همچنین اثر نیرو بخش نیز دارد.
چشمه معدنی آباد آوران
این چشمه در ۵۸ کیلومتری شمال شرقی رفسنجان قرار گرفته و اطراف آن را منطقه شنهای روان دوران چهارم فرا گرفتهاند و مظهر چشمه در دهانه کوهی به نام دره زرد که در امتداد کوه اوران است قرار دارد. خواص درمانی آب این چشمه عبارت است از آسان ساختن اکسیداسیون و دفع مواد ازته، همچنین اثر مقوی و مؤثر در دستگاه گوارش و بیماریهای عصبی و زنان دارد.
اماکن زیارتی و مذهبی
امام زاده رضا معروف به سید غریب در جنوب غربی رفسنجان و ابتدای جاده یزد قرار دارد.امامزاده بیبی گوهر در روستای داوران امامزاده بی بی حیات در خنامان واقع در جاده کرمان
هر گونه نظر از تمام اقوام گروها.فرقه ها.چپ.وراست .
نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت
6:45 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
هرچند سرهنگ جنایت کرد باکو دتا بالا امد مردی بی سواد وبی ادب بود وهمینطور قدرت طلب .به نظر من سران حکومت دنیا زمانی که ملت انان را نخواست باید تاج وتخت را تقدیم کنند نه اینکه به روی مردم اسلحه بکشند مردم را به خاک وخون بکشند نمی دانم سلطنت چقدر شیرین است در زمان حکومت وقتی در جمع مردم هستند بوسه به مردم میفرستند وتصدق سری ملت میروند اما به محض مخالفت انان را میکشند همبن قذافی انقدر از خودش اطمینان داشت گفتند ملت علیه تو راهپیمایی میکنند گفت اگر مردم امدند توی خیابان من هم همراه انان میروم اما هنوز چند روزی نگذشته بود ملتش را موشهای کثیف .......خواند در یک مصاحبه در حالی که یک پایش داخل ماشین بود وچتری بر روی سر خودش گرفته بوذ به خبر نگار گفت میخواهم بروم جواب این سگهارا بدهم ودر اخر دیدیم مثل همان سگ کشتنش اما این خواسته هیچکس به غیر از همان مبارزین نبود زیرا اول اورا اسیر کردند قانون دنیا هست به اسیر جنگی باید احترام گذاشت ایشان در ان لحظه سرهنگ قذافی نبود یک اسیر جنگی بود وان بی حرمتی که یکی از میارزین انجام داد باطوم را به پشت سرهنگ گذاشته بود انقدر فشار داده بود که شلوار او جمع شده بود این بی احترامی ورفتار نادرست با یک اسیر جنگی است ؟ مهمتر از همه شاید اگر کشته نمی شد بسیاری از نا گفتهای لیبی روشن میشد حال ما انسانها انقدر چشم سفید هستیم میبینیم در روز چفدر تصادف به دلیل سرعت صورت میگیرد بازهم سرعت میرویم الان علی عبدالله صالح باید درس یگیرد شیوخ بحرین باید همبن روز را ببینند چقدر بهتر هست به ملتشان احترام بگذارند وکنار بروند حکومت کردند با خون وخونریزی لذتی ندارد مالتها بیدار شدند میخواهند مثل ملت ایران خودشان حکومتشان را انتخاب کنند دیگر دوران سلطه وسلطنت به سر رسیده است سخنان گهر بار امام عزیز که فرمود باید انقلاب اسلامی به دنیا صادر شود کوردلان ان زمان میخندیدند ومیگفتند مگر انقلاب نخود کیشمش است که صادر شود دیدیم که صادر شد ونتیجه داد هر جه فرمود همان شدامروز امریکا ودیگر دشمنان خاروذلیل واز ایران چوب خوردند این نهضت ادامه دارد تا پاکسازی سلطهای مستبد تا منجی عالم بشریت مشرف شود با ارزوی پیروزی تمام مسلمانان جهان ونابودی مستکبرین جهان وسلامتی امام علی خامنه ای رهبر جهان اسلام فرزند بحق حضرت زهرا (ص)
نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت
8:46 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت
7:41 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
مه بن لادن رهبر گروه تروريستي القاعده را تاييد كرد.
نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت
6:42 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
بنام خدا
نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت
0:27 قبل از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در جمعه 29 بهمن1389ساعت
6:53 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
بنام انكه خوب زيستن وخوب گفتن آموخت
نوشته شده در جمعه 29 بهمن1389ساعت
6:51 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
خاطرات کودکی
نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت
9:33 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389ساعت
8:59 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389ساعت
2:17 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت
10:5 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در جمعه 8 بهمن1389ساعت
9:18 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: حضور رهبر معظم انقلاب در منزل شهیدان دکتر مجید شهریاری و دکتر مسعود علیمحمدی
نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت
7:25 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت
7:16 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: انتصاب فرماندهی قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم
نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389ساعت
9:11 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: دیدار هزاران نفر از مردم قم
نوشته شده در دوشنبه 20 دی1389ساعت
9:35 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: انتصاب نماینده ولی فقیه در استان کردستان
نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت
9:12 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: دیدار هزاران نفر از قشرهای مختلف مردم استان گیلان
نوشته شده در چهارشنبه 8 دی1389ساعت
10:11 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: پیام تقدیر رهبر معظم انقلاب از ورزشكاران جانباز و معلول ایرانی مسابقات پارالمپیك آسیایی گوانگجو
نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت
6:54 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت
11:40 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر1389ساعت
7:34 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: موافقت رهبر معظم انقلاب با عفو و تخفيف مجازات تعدادی از محكومان به مناسبت عيد سعيد غدير خم
نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت
11:43 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در یکشنبه 30 آبان1389ساعت
6:41 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
عنوان: دیدار کارگزاران فرهنگی و اجرایی حج
نوشته شده در یکشنبه 18 مهر1389ساعت
7:27 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت
10:56 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد1389ساعت
7:53 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد1389ساعت
7:43 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت
6:48 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |
نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت
10:9 بعد از ظهر توسط سالاری پور| |


